تبليغاتX
¸¸.•¨¯`•.. آوای سرخ ¸¸.•¨¯`•..
,.•¤**¤•.*. در ردپای نور ,.•¤**¤•.*.

بدون شرح


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 شهریور1390 توسط افسانه

 

شلمچه دور تا دورش آب است. خیلی از بچه ها همان جا تشنه شهید شدند.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 شهریور1390 توسط افسانه

یا حسین میگیم میریم کربُبَلا

روحیه سربازان تاثیر قاطعی بر نتیجه جنگ دارد. سربازی که با حقانیت جنگیدن خود اطمینان دارد، می تواند بی هیچ تزلزلی در برابر گردانی از نفرات دشمن پایداری کند.

کارشناسان نظامی 75 درصد از پیروزی را در گرو روحیه عالی ارتش می دانند و تنها 25 درصد دیگر را به عواملی چون ساز و برگ و سازماندهی، آموزش نظامی و ارتباطات نسبت می دهند.

این تنها در شرایط جنگی صائب نیست، بلکه درباره پیکار و مبارزه نیز صادق است. بنابریان روحیه مجاهدان نقش تعیین کننده ای بر پیشرفت و اثر بخشی فعالیت آنان دارد.

حال به این پرسش می رسیم که چگونه می توان روحیه افراد مبارز یا سربازان رزمنده را بالا برد؟

پاسخ آن است که: با داشتن یک جهان بینی روشن این امر امکان پذیر است، بدین منظور نکات زیر را باید توضیح داد:

1-   خداوند یکتا که مقامی سترگ و لشگریانی پیروز در اختیار دارد، بر بندگان خویش مسلط است.

سرباز مجاهد در پیکار خود به خداوند متکی است.

2-   تاریخ نشان می دهد که با وجود انبوه بیشمار گمراهان، کسانی که بر خدا تکیه نموده و با دشمنان او رزمیده اند، پیروز می شوند.

 برای مثال پیامبران بر دروغ زنانی که رسالت ایشان را انکار می کردند، فائق آمدند.

3-   از مرگ گریزی نیست پس بهتر است انسان خود را برای آن آماده کند،

 به ویژه آنکه مرگ، منبع هراسها و دلهره هایی است که یگانه راه رهایی از آنها اطاعت از پروردگار است.

4-   دنیا محل گذر است و برای کسی بر جا نمی ماند. عمری که گذشت دیگر بازگشتی ندارد.

دهر چون روز یا ماهی است که سپری شده و فراسوی آن جز دوزخ یا بهشت چیزی نیست.

کربلا

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 شهریور1390 توسط افسانه

دفاع مقدس از نگاه امام خمینی (ره):

جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود.

این جنگ از آدم تا خاتم زندگی وجود دارد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 15 شهریور1390 توسط افسانه

یک شهید پیدا کردیم، طرف سه راه شهادت.

هیچی همراهش نبود. نه پلاک، نه کارت شناسایی.

 فقط یک قمقمه آب همراهش بود؛ پُر آب. روی قمقمه چیزی نوشته بود.

قمقمه را شستیم تا بتوانیم بخوانیمش.

نوشته بود:

« قربان لب عطشانت یا حسین»

یا حسین ...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 13 شهریور1390 توسط افسانه

 

جنگ ما جنگ حق و باطل بود تمام شدنی نیست ....


نوشته شده در تاريخ جمعه 11 شهریور1390 توسط افسانه

یک پسر بچه دیدم. افتاده بود گوشه سنگر.

نشستم کنارش.

 بهش گفتم « وایسا الان می رم برات آب می آرم.» دستم را گرفت.

گفت: « نه حاجی، آب می خوام چی کار؟ فقط برو از اینجا.»

اصرار کردم که « نه، حتماْ باید برات آب بیارم»

بازم گفت« آب نمی خوام. برو ... نیگا کن.

الان که آقا میاد، اگر تشنه نباشه، چه جوری توی صورتش نگاه کنم؟ »

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 10 شهریور1390 توسط افسانه

 

مرغان عاشق جایشان در این دنیا نیست.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 7 شهریور1390 توسط افسانه

چندتا شهید توی اردوگاه بودند.

از آنهایی که توی اسارت شهید شدند. رفتیم مرتبشان کنیم، بگذاریمشان یک گوشه، زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلند کنم، دیدم روی دستش یک چیزی نوشته.

دستش را آوردم بالا. نوشته بود:

               «مادر از تشنگی مُردم.»


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 6 شهریور1390 توسط افسانه

 

شب است و یک کوله پشتی درد با من،

 بگو یا مــــهدی و برگرد با من.

یا مهــــــدی


نوشته شده در تاريخ شنبه 5 شهریور1390 توسط افسانه

فقط یک حزب بود، حزب الله

کسی اعتصاب غذا نمی کرد چون توی محاصره، آب و غذایی نبود. یاد بچه های تو کانال منطقه فکه بخیر!

همه چیز بود الا حقوق بشر، چون بشری نبود، همه فرشته بودند.

خاک آنجا هم آسمانی بود، البته برنگ غروب جمعه؛ سرخ.

نظرسنجی ها چیزی نشان نمی داد، اما بوی عملیات همه را پای کار می کشید.

پوسترها رنگی بود، اما عکس شهدا تک رنگ بود.

آزادی، بچه ها را اذیت می کرد همه دنبال تکلیف می گشتند؛ اما دریغ از یک کار روی زمین مانده.

پارتی بازی فقط یک شب بود، آن هم شب حمله؛ حاجی، فلانی بچه کار درستیه، بذار امشب بیاد؟!

کسی زیرآبی نمی رفت، دروغ نگم! چرا؟ تو اروند و کارون می رفتن، اما آنجا سرپوشیده نبود سونا و جکوزی هم نداشت. بگذریم ....

می خواهیم خط رو بکشیم توی شهرها!

البته نه خود خط رو، بلکه حال و هوای خط و خاکریز و جبهه رو.

خدا وکیلی هستی بریم پای کار؟ ....

هر که دارد سر همراهی ما بسم الله


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1 شهریور1390 توسط افسانه

دلم بدجوری برای دموکراسی جبهه تنگ شده؛

برای توسعه سیاسی گردان ها خط شکن، آخه اونجا جریان و حزبی نبود همش ائتلاف بود.

هیچ چالشی نبود، بلکه همه جا پر از چاله بود. از یک وجبی ها که برای خمپاره 60 بود تا چاله تانک.

شکاف طبقاتی نبود، تنها حفره روباهی بود و جانپناه، آن هم برای آدم های جانباز و جان نثار.

بحران هویت نبود، انقلاب هویت بود؛ فرشی می آمدی و عرشی می شدی.

عجب غوغا سالاری در ادب و هنر حاکم بود؛

اول همه، بعد من- لبخند بزن برادر      لبخند گل قشنگه- یا زیارت یا شهادت.

شیرین ترین عبادت رقص بود آن هم روی پد خیبر، زیر گلوله ها تماماً خارجی، اروپایی، آمریکایی.

حیف که اهدا جایزه نوبلش، مال این دنیا نبود.

آنجا فرهنگ را شرق تعیین نمی کرد چون اصول نه شرقی و نه غربی حاکم بود، همبستگی بود؛ اما کاغذی نبود، مشارکت بود، اما رنگی نبود،

رفقا ما را فراموش نکنید

 آفتاب بود؛ اما برای شهر خاصی نبود، سلام بود؛ اما سرد و بی روح نبود.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 25 مرداد1390 توسط افسانه

قلم فرسایی پیرامون مفهومی که نشان در بی نشان یافته است.

اکنون که قلم برای خدا نوشتن بسیج و بسیجی را بهانه کرده است. لرزش های استوارش را غنیمت شمرده و می نویسم:

بسیجی به اسمی جز نام خدا و به رسمی جز صراط مستقیم او شناخته نمی شود. چون که بسیج لشگر مخلص خداست و مخلص بودن یعنی عاشق شدن به تمام معنا و وجود عاشق چیزی جز عشق معشوق نیست.

پس طالب این عشق بیش از آنکه در ارگانی به نام بسیج پرونده ای داشته باشد باید در پرونده بسیجی باشد.

از انسانهای بزرگ آرزوهای بزرگی انتظار می رود و خمینی پیر فرزانه قرن، بسیجی بودن را آرزو می کند و او منتهای آمال خود را خدا می دید.


نوشته شده در تاريخ شنبه 15 مرداد1390 توسط افسانه

دفاع مقدس از نگاه امام خمینی(ره):

« خداوند وعده نصرت به شما داده است مادامی که شما هم نصرت خدا را بکنید. شما به این عهد باقی باشید، خدای تبارک و تعالی عهد خود را عمل خواهد کرد. »


نوشته شده در تاريخ شنبه 1 مرداد1390 توسط افسانه

یه بار دیگه سلام

سال قبل گفتم کسایی که به دیدار شهدا می رند حتماً یه دعوتنامه از طرف شهدا دارن.

امسال قصد کردم که به تنهایی و بدون کاروان به سرزمین نور برم.

من از شمال کشور هستم.

این راه طول و دراز را رفتم تا اهواز!

ولی اینگار بی دعوت رفته بود.

به خاطر حوادث و اتفاقاتی که پیش اومد نتونستم به دیدار این سرزمین نائل بشم. خیلی نزدیک شدم ولی...

ولی برگشتم!!!!!!!!!

هنوزم به این امید هستم که دعوت بشم.

این بار امیدوارتر هستم چون تا دم در خونه اشون رفتم.

حتماً اینبار منو دعوت به داخل خونه می کن.

هر کاری یه مقدماتی می خواد، بدون مقدمه نمیشه کاری کرد.

حال باز من منتظــــرم .....

منتظر دعوتنــــامه.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 14 تیر1390 توسط افسانه
    
Blog Skin